خرید بک لینک
والا ننه اي محمدامينم از همو کوچيکياش کمک خرج خنه بود خدا سر شاهده صبح که ميشد ساعت 5 بلند ميشد ميرفت تو اي مسجد محله يک گوني پر کفش مکرد مياورد ميفروخت خرج اي خواهر کاکاهاشو همشو ميداد يک بچه پاکي بود اصن.نوراني بود اي بچه هيچ موقعي اصن اي نمازش ترک نميشد هرموقع ميديديش تو حال سجده بود هميشه ي خدا اي پيشونيش رو زمين بود پاي سفره هم که مينشست هميجور بود اصن بعضي وقتا با کله ميرفت توي بشقاب خورشي خيلي ارادت خاصي به امام داشت اصن يه علاقه ي عجيبي داشت هميشه

برچسب: نویسنده: غزل سامانی تاريخ: دوشنبه 5 دی 1401 ساعت: 20:05

صفحه بندی